رفت روزی زاهدی در آسیاب  آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت دانی کیستم من؟ گفت نه! گفت نشناسی مرا ای روسیه

این منم ،من زاهدی عالیمقام در رکوع و در سجودم صبح و شام ...